اي دل آخر در درونت مهر دیگر بار نیست
بر لباس آشنا بيگانه را این بار نیست
يادگلها گرکنی عطرش فضاي دل برد
لیکن این اوهام زیبا در بر ابرار نیست
خاطراتم زنده شد هنگام دوري از تو یار
گردنم مستوجب این درد بعد از دار نیست
دیدنت یک لحظه می گردد تصورلیکن این
در خیال باطل من قابل تکرار نیست
چون هنر از روح من در دامن اشکي نشست
شبنمي بودش که در افسانه ها انکار نیست
«مهرگان» روکرد سوي باد وگفت این درد را
اینکه یارت از تو رنجد باطن آزار نیست ؟
+ نوشته شده در دوشنبه دوم دی 1387ساعت 15:11  توسط فرهاد مهرگان
|
امشب آخر فاش باید سر ماه مهربان
می نوازد آه من را با دو تار پرنیان
هر دلی غمناک بینی فرخ آیین صورتش
ناز وحشی را که بیند کاو درآید ارغوان
شب سیاهی را از افلاک بی منت گرفت
ماه پیدا در ضمیر چاه و بادی تندران
دور نزدیک از همان چشمان و نزدیکی چه دور
آه از این دوری که می آید ز حرف راویان
بس چه دورانها که یاران در نظر بودند بیش
بس چه جانها را که در ابدان بی جان جاودان
+ نوشته شده در دوشنبه دوم دی 1387ساعت 15:10  توسط فرهاد مهرگان
|
ای ماه نیمه شب نگشا لب ز راز من
خفته است یار من چه بس افسوس باز من
اندوه خویش گفته فلک بر دلم ولی
بنواخت او که ضرب غمش ضربه ساز من
روزی گذشت مانده در این منجلاب عشق
شاید رسد به داد دلم هر نیاز من
ساقی بیا که خلوت من احتیاج نیست
چون خواب می روی نرود حرص و آز من
شب را رسید رقص غم و نور اختران
یارم کشید سختی و افسوس و ناز من
29/6/86
10/12 نیمه شب-تهران
+ نوشته شده در دوشنبه دوم دی 1387ساعت 15:10  توسط فرهاد مهرگان
|
در سوگ داغ فرهاد ای وای طعمه بودم
روز سیاه عاشق چون عشق مرده بودم
گاهی چو خاک بودم راه قدم زن او
گاهی به چشم ماهش من نیز سرمه بودم
پیمان روز وصلت خاطر نیار آخر
یادم رود که روزی سوگند خورده بودم
عشق است و باده مست در دل نهاده او نیز
بر روی صفحه او صد بار مهره بودم
معشوق من نه این است اندر سر تو فکری
روزی در آسمانها نزدیک زهره بودم
27/7/86
12ظهر – تهران
+ نوشته شده در دوشنبه دوم دی 1387ساعت 15:9  توسط فرهاد مهرگان
|
ای که در یادت دو چشمم چون دلم نمناک شد
در نبودت داغ دل چون آتشی در خاک شد
زخم دل در آه بودن چون فرون شد با تو اشک
نامت از سر لوحه درمان دردان پاک شد
نامه ای بودی که عاشق باشم آخر داغدار
یا خودت معشوقه ام بودی که زخمم چاک شد
رودکی چون کور شد در چشم او ظاهر شدی
چشم نابینا چه بیند چون که در افلاک شد
شعله ها در خرمن اشعار وی سر می کشند
قطره ای بودی که چشم از شعله ها غمناک شد
«مهرگان» گر نام تو هر دم برد سوزی کشد
وای از آن روزی که نامت بر زبان بی باک شد
+ نوشته شده در دوشنبه دوم دی 1387ساعت 15:9  توسط فرهاد مهرگان
|
دردا دلم گرفته تا غم خوری به جانم
شاید ز سوز آهی سوزد دلت به حالم
امشب ز خواب شیرین نامانده ای چو فرهاد
با خود سخن همی گفت زان داغ دل چه کاهم
ساز از لب تو پر شد آرام و بی صدایت
وان روز من نبودم تا داغ دل بنالم
هر منتی کشیدم از بی عنایتی بود
بنگر به زخم دل باز پر سوز و بی نوایم
این بار گریه کردم باز این نمی کنم کار
سوزی که می کشد دل گاهی به نام آهم
افسوس آه نفسم بر داغ لاله بنشست
آخر چرا که رحمی بر آه دل ندارم
+ نوشته شده در دوشنبه دوم دی 1387ساعت 15:8  توسط فرهاد مهرگان
|
خواب ها اشک من اینک ز دو چشمم بردند
یک شب خاطره انگیز ز یادم بردند
باغ ها خلوت گلهای چمن آرا را
با غمی پر شده از تابش ماهم بردند
باد ها نیز در این حسرت خاموش شهاب
آرزو از گذر کوچه دردم بردند
چون که خاکستر من شهد برای تو نبود
قاریان فاتحه خوان لب جانم بردند
هنر از جلوه برون شد چو به خواب آمد و رفت
وه که هر دم ز من و خواب و خوراکم بردند
+ نوشته شده در دوشنبه دوم دی 1387ساعت 15:7  توسط فرهاد مهرگان
|
از پس مهتاب یک شب دیدمش با گریه گفت
باد وباران ، برف و بوران خفت اینجا جفت جفت
گفت : دانی من چرا ماندم در این افسرده حال؟
چون زمستان در برم آمد سریع و زود خفت
گفتم آن خاکسترش بر باد ده در روز مهر
گفت دزدیدش بهار و چون غباری زود رفت
فخر دارد این بهار از باطن نیلو ضمیر
چون بهاران را زمستانش به جامنده است مفت
از زبان «مهرگان» دیدید آخر دور عمر
دور عمری را که امسال آمد و جاوید خفت
19/1/86 - تهران
+ نوشته شده در دوشنبه دوم دی 1387ساعت 15:6  توسط فرهاد مهرگان
|
«خزان نامه»
خزان زرد است و بی بنیاد
بگو فرهاد دست از تیشه های ریشه دار از دل بدارد
که سردی نشکند خم روی پشتش
که می دانم چه بس سرد است دستش
بگو اسمت که شیرین مرده نامی گفته تا فرهاد نامم
بدان تا نام خود را ،
با دمی از آه سرد از دل چه نالم
سخن گویی که دیرین جان خزان است
خزان است و خزان است و خزان است
که دادم می رسد بر پشت کوهی
شنیدستا که فرهادم بداند
سخن از اوج منت گفتی از بر
که گفتی منتش هم نا به جا بود
ندانم تا حضیضش هم کجا بود
که می دانم چه بس زرد است هر برگی که می افتد ز جان شاخه های این درختم
ولی آخر چه باید کرد ... آه
که دادم می رسد بر پشت کوهی
شنیدستا
شنیدستا که فرهادم بداند
29/9/84 - تهران
+ نوشته شده در دوشنبه دوم دی 1387ساعت 15:4  توسط فرهاد مهرگان
|